بنام آنکه جان را فکرت آموخت.
رفتم سر کار
یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 14:41 توسط نینا |
بنام آنکه جان را فکرت آموخت.
دلم هوای گریه دارد ...در این آشفته بازار هی بهانه تو را میگیرد.
امشب باز زخمه های چرکین دلم دهان باز کرده اند میگریم اما چه فایده که حتی گریه از بار
ناراحتی ام نمی کاهد.
بیداد میکند سکوت و غم در درونم
غوغایی به پاست
چه کردم
چه میکنم
چه خواهم کرد
خود نیز ندانم
سرگردان و غریب در این غریبستان
بغضی راه گلویم را میفشارد...و برای برآمدن هر نفسی ٬ زندگیم را به تاراج میگذارد.
خود نیز ندانم چه باید کرد و
اندوه کدارم غم را باید گریست
حال که خاکستری بیش نمانده از
این ویرانه خاموش

یا حق
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 20:56 توسط نینا |
بنام آنکه جان را فکرت آموخت.
امشب اولین شبی هستش که دور از منی اون هم کیلومترها ... کاش بودی تا خنده رو لبام بر میگشت..خدایا چقدر تحمل دوری سخته نمیدونم الان داری چیکار میکنی اما میدونم تا تو نباشی خواب به چشمام نمیاد. اون ساعتی که بهت گفتم نمیتونم و تحملشو ندارم گفتی زجرم نده با حرفات با اشکایی که تو چشمم بود گفتم باشه پس واسم سوغاتی چی میاری؟گفتی خودمو خندیدیم هر دو میترسم...خیلی میترسم..خدایا خودت نگهدارش باش..دوسش دارم تا حالا کسی رو اینطوری دوس نداشتم..میترسم لیاقت مهربونیاش رو نداشته باشم..خدایا خودت نگه دارش اشکام دونه دونه روی گونه هام میریزه٬امروز رفت اما انگار سالهاست که رفته بهش میگفتم بگو...میگفت از چی؟ میگفتم از اینکه خیلی دوستم داری و میگفت هر جا نگاه میکنم تو رو میبینم و میگفتم هر صدایی میشنوم صدای تو هستش و میگفت بدون تو خواب ندارم و میگفتم تو شبا خواب تو رو میبینم و .... حالا میخوام بهت بگم .میخوام بگم که هر جا نگاه میکنم تو رو میبینم ٬هر صدایی میشنوم صدای تو میخوام بگم که خیلی دوست دارم و .... میترسم خدایا میترسم از صبح تا حالا دعاو آیه کرسی و صدقه و ...... تا که سالم برسه خدایا تو نگهدارش باش...خدایا به تو میسپارمش یا حق
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:1 توسط نینا |
بنام آنکه جان را فکرت آموخت.
شب است و تنهایی شب است و فریاد سکوت بی انتهای شب در دل تنها وبی کس مسافری غمناک که تنها همراهش تنهایی اوست. مسافری نا امیدی که خود نمیداند مقصدش کجاست٬٬ توشه اش تنهایی و نا امیدی است٬ دو همسفری که همیشه و همه جا در کنارش بوده اند. مدت زمان بسیاری بود که می خواست برود اما....... اکنون دل به دریا زد و خواست برود اما باز هم نشد٬ در تلاشی بی سرانجام در این سرای بی پناه برای همیشه باقی ماند. خوب یادش است..شعرهای فروغ و سهراب را ٬که او و مجنون با هم زمزمه میکردند مجنون میگفت خوب شعر میگویی اما شعرهایت بوی نا امیدی میدهد. اما من باز از تنهایی می سرودم٬باز هم بی یار ٬باز هم پر از غم و غصه و گریه و درد و فریاد یا حق
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 20:10 توسط نینا |
بنام آنکه جان را فکرت آموخت.
این حرفهای من است٬حرفهای پر از بغض و گریه و فریاد این حرفهای قلب شکسته ای است که دیگر امیدی به زندگی اش نیست این حرفهای آخر یک قلب هزار تکه شده ی از نفس افتاده است این حرفهای قلب من است که از نامردمی ها و نامردی های روزگار به تنگ آمده این حرفهای قلب تنها و غریب و بی پناه و افسرده ی من این حرفهای قلب یکه و سیاه شده از کینه و نفرت من این حرفهای من است٬حرفهای من تنها ٬حرفهای نینوای تنها و دل شکسته است جواب قطره قطره ی اشکهای من رو تو باید بدی ٬جواب همه این دل شکستگی ها رو تو باید بدی جواب این همه افسردگی ها و ناراحتی و غمگینی و کشتن من رو تو باید بدی تو یا حق
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 20:17 توسط نینا |